کوچه دلواپسی
امروز همه دلتنگی هایم را
یک جا جمع می کنم
و دوشنبه به دوشنبه
تمام آنها را از بر می خوانم
این ثانیه های لعنتی
به من پوزخند می زنند و
برای راه نرفتنشان
نگاه مرا بهانه می کنند
نمیدانم
شاید اگر دیگر نگاهشان نکنم
راه خود را بروند
دلتنگی هایم را در بقچه ای می پیچم
و هی میشمارمشان
از اول تا آخر
چند بارو چند بار
شاید کم شوند
یادم می آید بچه که بودیم
می گفتند اگر چیزی را زیاد بشماری کم میشود
پس چرا هر چه دلتنگی هایم را میشمارم
زیاد تر میشود
این بار عقربک های ساعت به من دهن کجی می کنند
این انصاف نیست
تمام لحظه های با تو بودن
این ثانیه ها میدوند
حال که نیستی به جای رفتن
خوابشان برده
زمان که بگذرد و
تو که بیایی
بقچه دلتنگی هایم را گوشه ای پنهان می کنم
اما ...هفته بعد همین وقت
باز من می مانم و .......همه دلتنگی هایم دلم می خواست
زمان را به عقب باز می گرداندم ....
نه برای اينکه آنهايی که رفتند را باز گردانم ؛
برای اينکه نگذارم بيايند !!! چه شب هايي طلوعت را به جانم منتظر بودم
خیلی بی صدا بود
هیچ کسی نفهمید
همه چیز عادی بود
روز بود, شب بود, عادی بود
همه عادی دور هم بودند میخندیدند
اما شکست خیلی عادی
بی صدا, ولی خیلی عذاب آور بود
وقتی دلم شکست هیچ کس نفهمید
همه چیز عادی بود
کاش میشد روی زانوهایم بیافتم
کاش میشد گریه کنم
گریه تسکین دردهاست
اما کار از گریه هم گذشته است
همه میخندیدند
و بدتر از همه من هم باید بخندم
خیلی آرام رفت با لبخندی بر لب
چشمانش میلرزید
من هم لبخند زدم
بعد از رفتنش فهمیدم
من هم عادی بودم
و او هم مجبور بود بخندد
کاش هرگز نبودم
تا... دسـت بـه صورتـم نـزن!
می تـرسم بیـفتـد
نقـاب ِ خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم!
و بعــد ...
سیـل ِ اشـک هـایـم
تـو را بـا خـود ببــرد!
و بـاز ...
من سکوتم حرف است حرفهایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش میدانستی می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش میدانستی...
کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا که دلت پیش دلم گیر کند
کاش می دانستی چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت نمیدانم که دانست او دلیل گریه هایم را؟
نمیدانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟
و میدانم که میدانست ز عاشق بودنش مستم.
وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم دل من باز گریست قلب من باز ترک خورد و شکست باز هنگام سفر بود و من از چشمانت می خواندم که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد و از این عشق گذر خواهی کرد و نخواهی فهمید.... بی تو این باغ پر از پاییز است...! تو نیستی
دیگر چرا بترسم؟
حال که بدترین اتفاق ممکن مرا در جایم خشکانده است !
دیگر از چه بترسم...؟
.
.
.
خندید من هم خندیدم
پـشت پـنـجـره
هی پـشـت ِ پـنجـره می آیـم
شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم
هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم
شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را
کالسـکـه ی نـسـیـم ، فـرو آرَد ...
هی چـشـم ِ خود ، بـه جــادّه می دوزم
زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود
گـرد و غـبار ِ پــای ِ سـواری نیـسـت ؟
آیـا ، کبــوتــر ِ صحـرایـی
زانـسـوی ِ ابــری ِ بـارانـی
مکـتـوب ِ یـار ؛
نـیاورده سـت ؟
وقتي با تو و بي تو بي قرارم ،
بگو چگونه مي شود در كنارم باشي و از من دور ؟
بگو چگونه ست كه با وجود اين همه فاصله
هنوز كسي را نيافته ام جايگزينت كنم ؟!
بگو چگونه ست كه درد و درمانم تويي ؟!
گفتي رهايم كن ،
اما دريغ !
مگر عهد عاشقان شكستني ست ؟!
خسته از تنهایی
سكوت مبهم و تاریك
ستاره های غم انگیز
غنچه ی پوسیده
در دستم
اشك میریزم
و قلم میشكند
در حالی
كه زمان یاد ترا
به لب پنجره چشمانم
می آویزد
اشك میریزم
یاد تنهایی تو
میچكد از چشمم
نم نم ، آرام آرام... ...
کنار عکس تو پر ازحال وهوای گریه ام
شکوه نمی کنم ولی پر از صدای گریه ام
شکوه نمی کنم ولی حریف دنیا نمی شم
مثل یه بغض کهنه ام جون می کنم وا نمی شم
برق کدوم ستاره زد تو چشمایی که یادمه
تو دل سپردی از ازل تو پر کشیدی از همه
حس کدوم فاصله بود که از رگ تو کنده شد
بین کدوم دقیقه بود که قلب تو پرنده شد
شکوه نمی کنم ولی دنیا فقط یه منظره س
تو اون طرف من این طرف فاصله مون یه پنجره س
تو قصه موندی همه شب تو ریشه بستی همه جا
اسم تموم کوچه ها سهم تموم آدما
من از هجوم خستگی حریف دنیا نشدم
کنار سفره ی زمین نشستم و پا نشدم
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست
از تو می گویم
تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی
چگونه دور از تو
به روی هر چه در این خانه است
غبار سربی اندوه
بال گسترده است
تو نیستی که ببینی
دل رمیده ی من
به جز تو
یاد همه چیز را رها کرده است
وقتي با تو و بي تو بي قرارم ،
بگو چگونه مي شود در كنارم باشي و از من دور ؟
بگو چگونه ست كه با وجود اين همه فاصله
هنوز كسي را نيافته ام جايگزينت كنم ؟!
بگو چگونه ست كه درد و درمانم تويي ؟!
گفتي رهايم كن ،
اما دريغ !
مگر عهد عاشقان شكستني ست ؟!
خندم گرفت...
اما گریه کردم!
فهمیدم نمی دونه چه غمه بزرگی تو دلمه
ندیده بود قلبم شکسته
ندیده بود گل عشقی رو که هر روز با گریه هام
سیرابش میکنم هنوزپژمرده نشده
هیچی نگفتم
ولی چشمام همه چی رو گفته بودن...
چرا چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمی گن؟
گاهی که دلم…
به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…
چشمهایم را فراموش می کنم…
اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس…
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست…
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد…
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند…
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست…
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد…
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد…
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد…
از چهار فصل دست کم یکی که بهار است
کاش می فهمیدی...
| Design By : RoozGozar.com |




